![]() |
![]() |
|
|
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد فضا پر از هیجانهای آشنایی شد نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد دو گام مانده به هم- اصل عاشقی این است رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است حکایت از شب سردی است خسته در باران من و تو بیخبر از هم نشسته در باران که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب دچار حس خیالی شدن شدی آن شب به کوچه خواند صدای خوش امید مرا تو را به کوچه کشید آنچه میکشید مرا قدم زدم شب آیینه را محل به محل ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل برای هدیة چشمانمان به یکدیگر نیافتم غزلی از سکوت زیباتر من و تو شیفتة هم دو آشنا در راه شبیه لیلی و مجنون قصهها در راه به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد نگاهها پر ناگفتههای کهنه ولی سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم که در حضور تو بالاتر از زمان بودم به سرنوشت غریبم خوش آمدی بانو در انتظار تو رنجور سالیان بودم شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب اسیر آبی دریای بیکران بودم دلم لبالب خون بود و خندهام بر لب چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟ تو گرم چایی خود بودی و لبم میگفت که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم چقدر بیتو در این کوچه سرزنش دیدم چقدر با همة کوچه مهربان بودم اگر بدون تو بلبلزبانیام گل کرد وگر به خاطر برگی ترانهخوان بودم کنار فرصت تهمینهای اگر رستم وگر بدون تو در کار هفتخوان بودم همان حکایت رد گم کنی است قصة من مرا ببخش اگر محو دیگران بودم به یاد چشم سیاه ستارهریز تو بود اگر مسافر شبهای آسمان بودم دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد درست روی سر ما فضا شرابی شد سمند دختر خورشید آفتابی شد چهارچوب در خانههای ده گل کرد که از بهار نفسهای ما تناول کرد هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:52 توسط حسن دلبری |
|
زندگینامه: سال 1349 در سبزوار متولد شد. تحصیلاتش را تا مقطع كارشناسی ارشد ادبیات فارسی ادامه داده است. اولین تجربیات نوشتاری خود را از حدود سالهای 58 ـ57 آغاز كرده و بهطور جدی از سال 65 به كار نوشتن پرداخته است و از سال 72 نیز با مطبوعات مختلف از جمله مجله شعر، روزنامه خراسان، روزنامه قدس و.... همكاری داشته است. اولین اثر منتشر شده او نیز كتاب «چشمان من جنون تماشا گرفتهاند» (سال 80، آلاف) میباشد.
آثار این پدیدآورنده:
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:51 توسط حسن دلبری |
|
|
عشق را با مردم بي درد سر خواهم گذاشت
سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت بي پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت در كبود لانه مشتي بال و پر خواهم گذاشت در به در دنبال يك جو تشنگي خواهم دويد چشمه را با تشنگان دربدر خواهم گذاشت تا نگويند اين جوان بي رد پايي كوچ كرد دفتري شعرو مزاري شعله ور خواهم گذاشت بي صدادر كلبه اي متروك جان خواهم سپرد مرگ را از رفتن خود بي خبر خواهم گذاشت
اگر دوست داريد در يك نگاه
کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز خواهش سر شاخه های بی رمق گل می کند آفتاب اینگونه سر گردان نمی ماند عزیز یک نفر گل میکند با جنگلی در کوله بار نارون تنهای کوهستان نمی ماند عزیز یک نفر فردا زمین را نور باران میکند مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:48 توسط حسن دلبری |
|
|
باز در حجم زمستانی سردی دیگر سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش شبی اشفته شبی شوم شبی سر گشته شبی از سردترین قطب زمین برگشته امشب از مملکت زاغ و زغن می ایم گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت من فروپاشی ارکان وفا را دیدم خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم چه چمنها که نروئیده پریشان کردند چه خداها که فدای دو سه من نان کردند چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم این حکایت تو فقط میشنوی من دیدم شهر را با دهن روزه به دریا بردند کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند اشنا ؟ مردی و عصمت به اسارت رفته جرعه نه.جام نه. میخانه به غارت رفته دیده اماج کمان است قدم بردارید سینه تارج خزان است قلم بردارید تا به کی زبان رخنه کند در تن مان و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟ کم به ما اب ندادند ولی گل کردیم؟ کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت کم تو را در تب بازار ملامت کردند کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش تو سلیمانی و این ران ملخ .عاقل باش برقی اینگونه که بر دوش زمین می بینی شعله خرمن دین است چنین میبینی ای پا بسته تن غلغله روح اینجاست پاره ای تخته بهل .هلهله نوح اینجاست به سر خانه اجدادی خود برگردید شهر رسواست به ابادی خود بر گردید حالی از عقل درا دشت جنونی هم هست فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست ((یوم لا ینفع مالا و بنون))ی هم هست چند فرسوده این امدو شد باید بود تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود سنگ در پای بیابان سپرت میکوبند این خوارج همه را غرق ریا میبینم بر سر نیزه نه قران که خدا میبینم
اين گونه بر دوراهی ِ تقدير ِ من نايست اين طور زُل نزن به من ، ای چشم های بيست ! اين آشنای گمشده در عمق ِ چشمهات ، اين حسِّ نابلد كه مرا پير كرده كيست ؟ داری دل مرا به كجا می بری عزيز ؟ باور كن اين ستاره ی تاريک مدتی است ، دارد به چشمهای تو ايمان می آورد باور كن اين غريبه تو را عاشقانه زيست با دست های خود كفنم ميكنی ، ولی ، اين عشق ... اين ارادت ... [ اين منصفانه نيست ] دارم به روی دوش ِ تو تشييع میشوم من ماندهام كه اين همه آدم برای چيست من سوختم ، هميشه همين طور بوده است هی ، گرگِ بیملاحظه ! بازی حساب نيست
|
|||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:38 توسط حسن دلبری |
|
|||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 |
|
RSS
|