تبليغاتX
پس لرزه های عشق
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجانهای آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم- اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است

حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا
تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل
برای هدیة چشمانمان به یکدیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفتة هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاهها پر ناگفته‌های کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی

دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی بانو
در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب
چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می‌گفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم
چقدر با همة کوچه مهربان بودم
اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد
وگر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم
وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصة من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌ریز تو بود
اگر مسافر شبهای آسمان بودم

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های ده گل کرد
که از بهار نفسهای ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:52  توسط حسن دلبری | 

 

 

حسن دلبری

 

 

زندگینامه: سال 1349 در سبزوار متولد شد. تحصیلاتش را تا مقطع كارشناسی ارشد ادبیات فارسی ادامه داده است. اولین تجربیات نوشتاری خود را از حدود سالهای 58 ـ57 آغاز كرده و به‌طور جدی از سال 65 به كار نوشتن پرداخته است و از سال 72 نیز با مطبوعات مختلف از جمله مجله شعر، روزنامه خراسان، روزنامه قدس و.... همكاری داشته است. اولین اثر منتشر شده او نیز كتاب «چشمان من جنون تماشا گرفته‌اند» (سال 80، آلاف) می‌باشد.
او یكی از موسسان انجمن ادبی اسرار (در سبزوار)، مسئول كانون شعرا و نویسندگان آموزش و پرورش، مسئول انجمن شعر و ادب تربیت معلم و دانشگاه آزاد سبزوار، مدیر جوانسرا (در سبزوار) و عضو انجمن شعر ایران می‌باشد.
از میان آثار او كتاب «چشمان من جنون تماشا گرفته‌اند» در جشنواره معلمان مؤلف (سال 81) مقام اول را كسب كرد، همچنین او چندین بار در جشنواره‌های شعر رضوی مقام اول را به‌دست آورده است.

آثار:

چشمان من جنون تماشا گرفته‌اند (سال 80)، پس‌لرزه‌های عشق (سال 82)

آثار در دست چاپ:

فرم‌شناسی شعر معاصر، قصه دارم یه عالم (شعر كودك)

 


آثار این پدیدآورنده:

مطالب:

افسانه ای برای تمام فصول

شب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:51  توسط حسن دلبری | 
عشق را با مردم بي درد سر خواهم گذاشت
سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بي پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در كبود لانه مشتي بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال يك جو تشنگي خواهم دويد
چشمه را با تشنگان دربدر خواهم گذاشت
تا نگويند اين جوان بي رد پايي كوچ كرد
دفتري شعرو مزاري شعله ور خواهم گذاشت
بي صدادر كلبه اي متروك جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بي خبر خواهم گذاشت

 

اگر دوست داريد در يك نگاه
زمين را بگيريد زير نگين

اگر دوست داريد دستانتان
رها باشد و نازك و نازنين

اگر دوست داريد دزد زمان
نه دنيايتان را بدزدد نه دين

شب وروزگل غرق در خنده است
اگر دوست داريد عمري چنين

خلاصه اگر نامتان مايليد
بماند به جا تا بماند زمين

نمي گويم از هفت خوان بگذريد
فقط ساده باشيد مردم همين

 

 

کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز

                 کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز

خواهش سر شاخه های بی رمق گل می کند

                آفتاب اینگونه سر گردان نمی ماند عزیز

یک نفر گل میکند با جنگلی در کوله بار

                نارون تنهای کوهستان نمی ماند عزیز

یک نفر فردا زمین را نور باران میکند

                مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز!                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:48  توسط حسن دلبری | 

باز در حجم زمستانی سردی دیگر

سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر

شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش

شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش

شبی اشفته شبی شوم شبی سر گشته

شبی از سردترین قطب زمین برگشته

امشب از مملکت زاغ و زغن می ایم

گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت

سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت

من فروپاشی ارکان وفا را دیدم

خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم

چه چمنها که نروئیده پریشان کردند

چه خداها که فدای دو سه من نان کردند

چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند

چه ظریفان که به مشتی  تن لش بخشیدند

همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم

این حکایت تو فقط میشنوی من دیدم

شهر را با دهن روزه به دریا بردند

کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند

اشنا ؟ مردی و عصمت به اسارت رفته

جرعه نه.جام نه. میخانه به غارت رفته

دیده اماج کمان است قدم بردارید

سینه تارج خزان است قلم بردارید

تا به کی زبان رخنه کند در تن مان

و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان

کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟

کم به ما اب ندادند ولی گل کردیم؟

کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت

به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت

کم تو را در تب بازار ملامت کردند

کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند

ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش

تو سلیمانی و این ران ملخ .عاقل باش

برقی اینگونه که بر دوش زمین می بینی

شعله خرمن دین است چنین میبینی

ای پا بسته تن غلغله روح اینجاست

پاره ای تخته بهل .هلهله نوح اینجاست

به سر خانه اجدادی خود برگردید

شهر رسواست به ابادی خود بر گردید

حالی از عقل درا دشت جنونی هم هست

فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست

((یوم لا ینفع مالا و بنون))ی هم هست

چند فرسوده این امدو شد باید بود

تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود

سنگ در پای بیابان سپرت میکوبند

این خوارج همه را غرق ریا میبینم

 

بر سر نیزه نه قران که خدا میبینم 

 

 

 

اين گونه بر دوراهی ِ  تقدير ِ من نايست

 اين طور زُل نزن به من ، ای چشم های بيست !

اين آشنای گم‌شده در عمق ِ چشمهات ،

اين حسِّ نابلد كه مرا پير كرده كيست ؟

داری دل مرا به كجا می بری عزيز ؟

باور كن اين ستاره ی تاريک مدتی است ،

دارد به چشمهای تو ايمان می آورد

باور كن اين غريبه تو را عاشقانه زيست

با دست های خود كفنم مي‌كنی ، ولی ،                                                         

اين عشق ... اين ارادت ... [ اين منصفانه نيست ]

دارم به روی دوش ِ تو تشييع می‌شوم

من مانده‌ام كه اين همه آدم برای چيست

من سوختم ، هميشه همين طور بوده است

هی ، گرگِ بی‌ملاحظه ! بازی حساب نيست

 

 

: شاعران بيشتر به جنبه‌هاي احساسي و عاطفي فاطمه (س) پرداخته‌اند
 
 

گروه فرهنگ و ادب: آنچه كه در ادبيات درباره حضرت زهرا (س) نمود مي‌يابد بيشتر جنبه احساسي و عاطفي دارد و شايد دليل اينكه شاعران به جنبه‌هاي علمي و فرهنگي ايشان نپرداخته نبود آگاهي كافي و ضعيف بودن قريحه شاعري است.

حسن دلبري در گفتگو با خبرنگار شبستان با بيان اين مطلب اظهار داشت: شعر معاصر از نظر پرداختن به حوزه‌هاي مذهبي به دو قسمت تقسيم مي‌شود :نخست شاعراني كه چندان به تعهدات خود پايبند نيستند و به حوزه‌هاي مذهبي نپرداخته اند گروه دوم شاعراني هستند كه در كنار عاشقانه‌ها و شعرهاي اجتماعي خود تعهدي نيز احساس كرده و به حوزه‌هاي آييني نيز پرداخته‌اند.

وي افزود: اشعار آييني نيز بيشتر به موضوعاتي چون مهدويت حضرت علي (ع) و امام حسين و حضرت فاطمه (س) مي‌پردازند و اين نكته جالب توجه است كه در سالهاي گذشته حتي تجلي سيماي حضرت پيامبر (ص) چندان نمود نداشته است و شايد دليل اين امر برجستگي اين شخصيت و عظمت بيكرانش باشد تا آنجا كه شاعران به خود اجازه نمي‌دهند وارد اين حوزه شوند.

وي تصريح كرد: يكي از دلايل عمده‌اي كه شاعران بيشتر به سيماي حضرت علي (ع) امام حسين و حضرت فاطمه (س) پرداخته‌اند چهره رمانتيك و غمبار اين شخصيت‌هاست زيرا اينان همواره در زندگي غمي معصوم دارند، اما توجه به حضرت مهدي (عج) بيشتر به دليل انتظار زيبا و اميدبخشي كه متوجه ذهنها مي‌شود و شاعر را وا مي‌دارد كه در اين‌باره سخن بگويد.

دلبري ادامه داد: در ادبيات فارسي چهره حضرت زهرا (س) بويژه مقبره گمنام و ناپيداي ايشان بسيار مورد توجه است و چون شعر مقوله‌اي احساسي و عاطفي است شاعر خوب مي‌تواند در اين حوزه احساس مخاطب را تحت‌تأثير قرار دهد، چنانكه در بيت اين خاك كيست مشت كلوخي كنار هم/ رسم كجاست آينه ها داغدار هم ، نمود مي‌يابد.
اين شاعر خاطرنشان كرد: آنچه كه درباره حضرت زهرا (س) در ادبيات نمود يافته است بيشتر جنبه احساسي و عاطفي دارد و اينكه شاعران به ديگر ابعاد و جنبه‌هاي اين شخصيت نپرداخته شايد به دليل نبود آگاهي كافي باشد. اما مسأله ديگري نيز سبب مي‌شود شاعر كمتر به جنبه‌هاي اجتماعي و علمي حضرت فاطمه (س) توجه كند و آن بيان اين نكته است كه پرداختن به جنبه‌هاي علمي، فرهنگي در شعر نيازمند آگاهي كافي و قدرت شاعري بالاست امتيازي كه بسياري از شاعران امروزي از آن بهره چنداني ندارد.

وي در پايان گفت: نمي‌توانيم بصورت بايد و نبايد براي شاعر خط‌مشي خاص تعيين كنيم زيرا استفاده از بايد و نبايد شاعر را به مقوله كوشش هدايت مي‌كند و شعري كه به اين طريق سروده شود چه بسا از جوشش دروني برخوردار نباشد و تأثيرگذار و ماندگار نيست بنابراين ما بايد با برنامه‌ريزي اصولي زمينه جوشش دروني را براي شاعر فراهم سازيم تا كيفيت آثار بالا رود وگرنه از نظر كمي آثار آييني در سطح بالايي قرار دارد و آنچه كه در اين زمينه اهميت دارد كيفيت و تأثيرگذاري آثار است.

 

 

در كشمكش خاك نيالود تنش را
از روح سرشتند گمانم بدنش را
ديوار تَرَك خورد و به پاى قدمش ريخت
كنعانْ گل و رومْ آينه و چين خُتنش را
ديوار نگو، اين دهن حيرت كعبه‏ست
وا مانده چنين هلهله آمدنش را
مى‏آمد و زير قدمش كعبه مى‏انداخت
- تا عصر تبرّك بزند - پيرهنش را
طاووس بهشتى‏ست كه بايد دو سه روزى
هر لاله بچيند چمن و ياسمنش را
تنهايى از اين بيش كه ديده‏ست كه دريا
در چاه بگريد غم تنها شدنش را؟
يا غربت از اين بيش كه خورشيد، شبانه
بر دوش كشد نيمه خاموش تنش را؟
مولاى گل و آينه حيف است ببيند
در سيطره شوم كلاغان چمنش را...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:38  توسط حسن دلبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان